جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
حرکت کردن, تغییر مکان دادن
او به سرعت حرکت کرد تا از برخورد با شیء در حال سقوط اجتناب کند.
اقدام کردن (برای انجام کاری)
مهمانی داشت کم کم تمام میشد، بنابراین تصمیم گرفتم وقت آن است که حرکت کنم.
حرکت دادن (مهره)
او اسبش را به یک خانه مرکزی حرکت داد برای کنترل بهتر.
حرکت دادن, تکان دادن، جابهجا کردن
او دستش را تکان داد تا شیء در حال سقوط را بگیرد.
اسبابکشی کردن
او به کشور دیگری منتقل میشود تا حرفهاش را دنبال کند.
فروختن, فروش رفتن
مدل جدید گوشی هوشمند به سرعت فروخته میشود—تقاضای زیادی برای آن وجود دارد.
پیشرفت کردن
حرفه او با هر ارتقا به سمت بالا حرکت میکند.
تغییر دادن (موضع، وضعیت و...)
علیرغم شواهد ارائه شده، او از تغییر موضع خود امتناع کرد.
دستبهکار شدن, (برای حل مشکل) حرکت کردن
او با قاطعیت عمل کرد تا درگیری بین دو طرف را حل کند.
ترغیب کردن, وا داشتن
اشتیاق او به هنر او را برانگیخت تا در یک کلاس نقاشی ثبت نام کند.
متأثر کردن
او به وضوح از داستان دلخراش مرد بیخانمانی که ملاقات کرده بود تحت تأثیر قرار گرفته بود.
پیشنهاد دادن (بهصورت رسمی), مطرح کردن
من پیشنهاد میکنم که اجرای یک برنامه جدید بازیافت را در دفتر خود در نظر بگیریم.
حرکت, ابتکار
حرکت او برای شروع کسب و کار خودش همه را شگفت زده کرد.
حرکت (در بازی)
اثاثکشی
انتقال شرکت به یک ساختمان اداری جدید ماه گذشته تکمیل شد.
حرکت, ژست
او حرکات رقص خود را جلوی آینه تمرین کرد.
حرکت, جابجایی
او یک حرکت سریع به سمت دیگر اتاق انجام داد.
درخت واژگانی



























