ترکش
ذره,مقدار ناچیز • به قطعات کوچک خرد کردن
خرد شده,بریده شده به تکهها
خردکننده اسناد,دستگاه خردکن
هیولا,وحشت
حشرهخوار
زیرک
زیرکانه,با هوشمندی
*گله اورانگوتان
غرغرو
جیغ,فریاد تیز • جیغ زدن
سنگچشم
بسیار بلند (صدا) • جیغ زدن,صدای تیز تولید کردن • صدای نازک,جیغ بلند
میگو • صید میگو
کوکتل میگو
بسیار کوچک
زیارتگاه • در زیارتگاه قرار دادن,تقدیس کردن
آب رفتن (لباس) • روانپزشک,روانشناس
انقباض
آدم خیلی خجالتی
بخشش گناه را اعطا کردن به,آمرزیدن گناه
کوچکتر شدن
پژمرده,خشک
قارچ روانگردان,قارچ جادویی
پوشاندن,پنهان کردن • کفن
سهشنبه چاق
بوته
بوتهزار
شانه بالا انداختن • شانه بالا انداختن,تکان دادن شانه
مهم تلقی نکردن
کاهش یافته,ضعیف شده
سبک کمدی متمایز,شگرد طنز
پوسته,سبوس • *صدف را از پوست خود جدا کردن
چیز بی ارزش,بی اهمیت
به خود لرزیدن (از ترس، سرما و غیره) • لرزش,تکان
وحشتناک,ترسناک
هنگام راه رفتن پای خود را کشیدن • بُر (در بازیهای کارتی)
شفلبورد,بازی لغزش دیسک
کشیدن,راه رفتن با حرکت آهسته و بدون بلند کردن پاها
سماق,درخت سماق
دوری جستن
جاده اجتناب از عوارض,راه برای اجتناب از جاده عوارضی
شنت,بای پس • ترن را به خط دیگری انداختن
بستن • بسته
حبس کردن,جدا کردن
خاموش کردن
کامل احاطه کردن
قطع کردن,متوقف کردن
از منفی گرایی اجتناب کردن
خفه شدن • بسته,محدود
خواب,استراحت
بیمار بستری • محبوس,منزوی
توقف,بستن
خواب,استراحت
کرکره • بستن با پرده, مسدود کردن با پرده
سرعت شاتر
به طور مکرر رفت و آمد کردن,مسافرت های مکرر رفت و برگشت انجام دادن • توپ بدمینتون,شاتل
اتوبوس شاتل,شاتل اتوبوس
قطار شاتل,قطار رفت و برگشت
توپ بدمینتون,شاتلکاک • فرستادن به جلو و عقب مانند یک توپ بدمینتون,پرتاب کردن به جلو و عقب مانند یک توپ بدمینتون
احمق,نادان
خجالتی • *رم کردن • پرتاب سریع,انداختن سریع
طفره رفتن
کمتر از
با خجالت
خجالت
وکیل بیوجدان,وکیل غیراخلاقی
sialis lutaria,حشره تیره رنگ با لاروهای آبزی شکارچی
سیامی,شاخهای از زبانهای تای • سیامی
خویشاوند,همخون
سیبریایی,اهل سیبری • سیبریایی,مربوط به سیبری
هاسکی سیبری,سگ سورتمه سیبری
همخوان صفیری (آواشناسی) • صفیری (آواشناسی)
هیس کردن
همنیا
عمداً اینگونه نوشته شده,همانطور که هست • تشویق به حمله کردن
سیک بو,یک بازی سنتی چینی با تاس که با سه تاس بازی میشود، جایی که بازیکنان روی نتایج مختلف ممکن از پرتاب تاس شرط میبندند
بیمار • بیماران,افراد بیمار • استفراغ کردن,بالا آوردن
کلافه و خسته
به شدت ناخوش
توهین تند,شوخی نیشدار
روز مرخصی (به دلیل بیماری)
مرخصی استعلاجی
پرداختی استعلاجی
خسته تا سر حد مرگ,حوصله اش سر رفته
منزجر کردن,توهین کردن
تهوع آور,منزجر کننده
به صورت تهوع آور,تا حد نفرت انگیز
کمخونی داسیشکل
مریض
بیماری
بیمار روانی,منحرف
اتاق بیمار
طرف • جانبی,کناری • جانبداری کردن,حمایت کردن
حمایت کردن
در کنار یکدیگر