جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
رنج کشیدن, عذاب کشیدن، تحمل کردن، زجر کشیدن
آنها عواقب اعمال خود را تحمل کردند.
مبتلا شدن, رنج بردن، بیمار شدن
کودک از تب بالا و سرفه رنج میبرد، که باعث شد والدینش او را نزد پزشک ببرند.
رنج بردن (از بیماری)
او از سردرد شدیدی رنج میبرد، که تمرکز روی کارش را برایش دشوار میکرد.
غصه خوردن, رنج کشیدن
او در سکوت رنج کشید، درد خود را از دیگران پنهان کرد.
تحمل کردن, سر کردن
او مجبور بود برای هفتهها سر و صدای ساخت و ساز همسایه را تحمل کند.
بدتر شدن, تضعیف شدن
کیفیت غذا پس از تغییر مدیریت رستوران تحت تأثیر قرار گرفت.
حال بدی داشتن, رنج بردن
او از گرمای شدید تابستان رنج میبرد.
درد کشیدن
او با وجود امتحان کردن درمانهای مختلف، به رنج کشیدن ادامه داد.
در موقعیت بدی قرار گرفتن
تیم پس از از دست دادن بهترین بازیکن خود به دلیل مصدومیت رنج کشید.
تحمل کردن, متحمل شدن، تجربه کردن
او تحمل یک ضرر بزرگ کرد وقتی خانهاش سوخت.
داشتن, بودن
او از تمایل به بیشازحد فکر کردن به هر تصمیمی رنج میبرد.
درخت واژگانی



























