جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
راندن, سوار شدن
او هر روز با دوچرخه میرود سر کار.
سواری کردن, راندن
به عنوان یک مبتدی، کمی عصبی بودم که سوار اسبی به این بزرگی شوم.
سوار شدن
او ترجیح میدهد به جای رانندگی، با اتوبوس برود سر کار.
شناور بودن
همانطور که قایق بادبانی حرکت کرد، شروع به حرکت با ظرافت روی آبهای آرام خلیج کرد.
سرزنش کردن
مارک نتوانست در برابر وسوسه اذیت کردن جیک به خاطر مدل موی جدیدش مقاومت کند.
نیمکلاچ گرفتن, پدال ترمز را آرام فشردن
در ترافیک سنگین، رانندگان معمولاً فشار ملایمی بر کلاچ وارد میکنند.
سکس کردن
در فیلم، بازیگر اصلی در حال سواری بر روی معشوقه خود نشان داده شد.
چروک شدن
پس از یک روز طولانی نشستن، شلوار شروع به بالا رفتن کرد.
دیدن کردن (با موتور و غیره)
گروه سوارکاری تصمیم گرفت که عبور کند از حومهی نقاشیگونه.
حس خاصی را منتقل کردن (هنگام راندن)
ماشین اسپرت ممکن است طراحی شیک داشته باشد، اما آنچه واقعاً تحت تأثیر قرار میدهد این است که چگونه میراند.
راندن, سوار شدن
بچهها در حالی که سوار اسبهای چرخوفلک میشدند خندیدند، هر کدام مشتاق بودند که بر روی این موجودات خیالی سوار شوند در حالی که دور میزدند.
وابسته بودن
موفقیت کسبوکار کوچک اغلب متکی به وفاداری پایگاه مشتریان محلی آن بود.
سواری (کردن)
او از یک سواری آرام در حومه شهر بر روی اسبش لذت برد، از هوای تازه و مناظر زیبا لذت برد.
ماشین, ماشین شخصی
او قبل از بیرون رفتن ماشینش را شست.
درخت واژگانی



























