جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
گرفتن
باید یک چتر بگیرید، باران خواهد آمد.
برداشتن, همراه خود آوردن
من کیفم را با خودم میبرم.
خریدن, (برای خود) تهیه کردن
من این کتاب را با ده یورو گرفتم.
بغل کردن, گرفتن (در آغوش)
او کودکش را در آغوش میگیرد.
انتخاب کردن, برگزیدن، برداشتن
من میگیرم این پلیور را به جای دیگری.
دزدیدن, کش رفتن
برداشت خودکار من را بدون پرسیدن.
به دام انداختن
پلیس دزد را گرفت.
خوردن
قبل از رفتن یک قهوه مینوشم.
سوار شدن, با (وسیله نقلیه) رفتن
من باید برای رفتن به سر کار سوار مترو شوم.
پذیرفتن
او مسئولیت اعمال خود را بر عهده گرفت.
خوردن (ضربه و غیره)
بازیکن در طول مسابقه ضربهای به سر دریافت کرد.
در نظر گرفتن
او قبل از تصمیمگیری، نظرات همه را در نظر میگیرد.
مچ (کسی را) گرفتن, غافلگیر کردن، دستگیر کردن
پلیس دزد را دستگیر کرد.
به مبارزه طلبیدن, به چالش دعوت کردن
او حریف خود را به دوئل فراخواند.
استخدام کردن, گرفتن
شرکت این ماه یک کارمند جدید استخدام میکند.
کرایه کردن, گرفتن، اجاره کردن
ما برای آخر هفته یک ماشین اجاره میکنیم.
به عهده گرفتن
او مدیریت شرکت را بر عهده گرفت.
رفتار کردن با
او همیشه با او با ملایمت رفتار میکند.
(وزن) اضافه کردن, چاق شدن
او در تعطیلات سه کیلو اضافه کرد.
(لای چیزی) گیر کردن
پالتوی من در در گیر کرد.
جذب کردن, به خود گرفتن
قایق آب میگیرد.
(از مسیری) رفتن, (مسیری را) در پیش گرفتن
باید اولین خیابان سمت چپ را بروی.
ریشه زدن
گیاهان گوجهفرنگی ریشه دواندهاند.
(پول) گرفتن
فروشگاه ده یورو برای این کتاب میگیرد.
اثر کردن, موثر واقع شدن
دارو به سرعت اثر میکند.
گیر کردن (در)
فرش گیر کرد زیر در.
شروع کردن
وقتی خوشحال است، شروع به خواندن میکند.
بهتدریج نشان دادن, کمکم (حالتی) شدن
وضعیت به آرامی در حال تبدیل شدن به نگرانکننده است.
تصرف کردن, گرفتن
ارتش شهر را تصرف کرد.
دنبال (کسی) رفتن, (کسی را) سوار کردن
من دوستم را در ایستگاه میبرم.
برداشت کردن, تعبیر کردن
او حرفهایم را جدی گرفت.
اشتباه گرفتن, (کسی را) به جای (کسی دیگری) گرفتن
او مرا اشتباه گرفت با برادرم.
(ترس، درد و ...) فراگرفتن, به سراغ (کسی) آمدن
او دیشب سرما خورد.
پذیرا شدن, دیدن، وقت دادن (برای ملاقات)
مدیر هر صبح از بازدیدکنندگان استقبال میکند.
وقت (کسی را) گرفتن, زمان گرفتن
این جلسه زمان زیادی میگیرد.
درگیر کردن, جذب کردن، مشغول کردن
این کار تمام روز مرا میگیرد.
داشتن, (جوری) نوشته شدن
این کلمه در انتها یک حرف بیصدا میگیرد.
گرفتن, جا افتادن، بستن، سفت شدن
سس شروع به سفت شدن میکند.
خود را (چیزی) فرض کردن
خود را متخصص آشپزی میداند.
خوردن, مصرف کردن
او هر صبح قرصهایش را میخورد.



























