جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
چرخاندن, گرداندن
میچرخاند کلید را در قفل.
هم زدن, مخلوط کردن
او سوپ را با یک قاشق چوبی هم میزند.
فیلمبرداری کردن, (فیلم و...) ساختن
آنها در مرکز شهر یک فیلم میسازند.
طفره رفتن از, گریختن از، دور زدن
او مسئولیتهایش را میچرخاند تا مشکلی نداشته باشد.
چرخیدن, گشتن
سیاره به دور خورشید میچرخد.
تغییر جهت دادن, پیچیدن
در تقاطع بعدی به چپ بپیچ.
تبدیل شدن (به), بدل شدن (به)، شدن
آب در فریزر تبدیل میشود به یخ.
نقش بازی کردن (در), همکاری کردن در (فیلم، تئاتر...)، بازی کردن (با)
بازی میکند در یک فیلم فرانسوی.
چرخیدن
او به سمت پنجره میچرخد تا به بیرون نگاه کند.
دور زدن, پشت سر گذاشتن
او برای گرفتن خروجی، میدان را دور میزند.
تبدیل کردن (به), تغییر دادن (به)
شیر پس از چند روز به پنیر تبدیل میشود.
معطوف بودن, حول و حوش چیزی چرخیدن، مربوط بودن
بحث دور پروژه میچرخد.
ارزشی تقریبی داشتن, تقریباً ارزیدن
نقاشی حدود هزار یورو ارزش دارد.
شیفتی کار کردن, جابهجا شدن (شیفت یا ساعت کاری)
او این هفته در کارخانه شب شیفت کار میکند.
(موتور...) کار کردن
موتور از صبح کار میکند.
کمک گرفتن (از), یاری جستن (از)
او برای گرفتن توصیه به معلم خود روی میآورد.
توجه خود را معطوف ساختن (به), علاقهمند شدن (به)
پس از تعطیلات، او توجه خود را معطوف به تحصیلاتش میکند.



























