جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
دور هم جمع شدن
هر یکشنبه، خانواده برای یک وعده غذایی در خانه مادربزرگ جمع میشوند.
کنار هم آوردن, گردآوری کردن
او تمام کتابهایش را از سرتاسر خانه جمع کرد و آنها را به طور منظم روی قفسه قرار داد.
نتیجه گرفتن
با مشاهده نشانههای ظریف در گفتگو، او توانست بفهمد که همکارش درباره تغییرات پیشرو در پروژه احساس ناراحتی میکند.
دور هم جمع کردن
او دوستانش را برای یک پیک نیک آخر هفته در پارک جمع میکند.
جمعآوری کردن
او در طول سالها در حرفهاش تجربه زیادی جمع کرده است.
جمع کردن
او پارچه را در کمر جمع کرد تا ظاهری متناسب برای لباس ایجاد کند.
سرعت گرفتن, شدت گرفتن
باد شروع به جمع آوری قدرت کرد در حالی که طوفان نزدیک میشد.
چیدن, جمعآوری کردن
آنها بعد از ظهر را به جمعآوری توت در جنگل گذراندند.
گردآوری, جمعآوری
چینِ پارچه
درخت واژگانی



























