جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
نفس کشیدن
او قبل از ارائه عمیق نفس میکشد تا اعصاب خود را آرام کند.
استاد کاری بودن
او فوتبال را تنفس میکند، هر آخر هفته را به تماشا و بازی آن میگذراند.
بخشیدن
معلم جان تازهای به درسهایش بخشید و آنها را جذاب کرد.
زنده بودن
او امید را در این دانست که او هنوز نفس میکشد، حتی پس از حادثه.
پخش کردن, انتشار دادن
گل یک عطر شیرین را در هوا تنفس کرد.
در مجاورت هوا قرار دادن (شراب)
او اجازه داد شراب قرمز برای چند دقیقه تنفس کند قبل از ریختن.
استراحت کوتاه کردن
او بعد از صعود طولانی به تپه توقف کرد تا نفس بکشد.
گفتن
"زیباست،" او در حالی که به منظره نگاه میکرد زیر لب گفت.
انتقال دادن, نشان دادن
کتابخانه بزرگ قدیمی نفس میکشید از هوای خرد و تاریخ.
امکان گردش هوا داشتن, اجازه عبور هوا دادن
این نوع پارچه به خوبی تنفس میکند، در هوای گرم شما را خنک نگه میدارد.



























