جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
در تقابل بودن, تداخل داشتن
شخصیتهایشان با هم در تضاد هستند، زیرا در مورد تقریباً هر موضوعی نظرات مخالف دارند.
برخورد کردن, کوبیدن
موسیقیدان در اوج اجرا به طور نمایشی سنجها را به هم کوبید.
مشاجره کردن, جروبحث کردن
دو سیاستمدار در طول مناظره درباره سیاستهای بهداشتی با هم درگیر شدند.
بهم نیامدن (رنگ یا طرح)
پیراهن سبز روشن با دامن نارنجی او تضاد داشت.
همزمان شدن, تضاد داشتن
من نمیتوانم هم در عروسی و هم در کنفرانس تجاری شرکت کنم چون همزمان هستند در یک آخر هفته.
صدای برخورد دو چیز با یکدیگر
برخورد شمشیرها در میدان جنگ طنین انداز شد.
اختلاف (عقاید), عدم توافق، ناسازگاری
برخورد بین دو حزب سیاسی به یک بحث داغ درباره اصلاحات بهداشتی تبدیل شد.
برخورد, درگیری
برخورد بین دو ارتش ساعتها به طول انجامید و هیچ یک از طرفین به برتری قطعی دست نیافتند.
تضاد, ناسازگاری
الگوهای قرمز و سبز یک برخورد قابل توجه ایجاد کردند.
درخت واژگانی



























