جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
حل شدن
داروساز به او گفت که دارو را در آب حل کند قبل از مصرف.
حل شدن
شکر به سرعت در چای داغ حل میشود.
محو شدن, ناپدید شدن
تنش بین آنها به نظر میرسید حل شود در حالی که با هم صحبت میکردند.
منحل شدن, پایان یافتن
پس از سالها اختلاف، مشارکت تجاری منحل شد.
منحل کردن, منحل شدن
حزب سیاسی شروع به انحلال کرد زمانی که اختلافات داخلی و عدم توافقها میان اعضای آن افزایش یافت.
منحل کردن, فسخ کردن، لغو کردن
پس از سالها کاهش سود، هیئت مدیره شرکت به انحلال شرکت رأی داد.
منحل کردن, لغو کردن
پس از سالها نزاع زناشویی، آنها تصمیم گرفتند ازدواج خود را منحل کنند و برای طلاق درخواست دهند.
محو تدریجی, حل شدن
همانطور که کارآگاه وارد کوچه کم نور شد، صحنه به یک فلاشبک از صحنه جرم محو شد.
ذوب شدن, حل شدن
لحظه تأثیرگذار فیلم او را ذوب در اشک کرد.
ذوب کردن, تحریک کردن
عذرخواهی صمیمانه دوست دورافتادهاش او را در اشک ذوب کرد.
محو تدریجی, درآمیزی
صحنه با یک محو شدن از روز به شب به پایان رسید.
درخت واژگانی



























