جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
شکسته
صفحه نمایش تلفن او بعد از اینکه روی آن نشست شکسته است.
خراب, ازکارافتاده
پرینتر خراب از چاپ اسناد خودداری کرد.
نامنظم, ناهموار
تپههای ناهموار سفر را دشوار میکردند.
متناوب, نامنظم
او به دلیل کابوسهای مکرر، خواب قطعشده داشت.
شکسته, تحقیر شده
پس از شکست، سرباز احساس شکستهشدگی کرد.
شکسته, انجام نشده
او به خاطر وعدههای شکستهاش احساس خیانت کرد.
ورشکسته
بعد از پرداخت بدهیهایش، او کاملاً ورشکسته بود و نمیتوانست هزینه خرید مواد غذایی را بپردازد.
بینظم, آشفته
برنامهریزی بههمریخته باعث تأخیر در پروژه شد.
درمانده, درهمشکسته
پس از سالها مبارزه با بیماری، او کاملاً شکسته احساس میکرد، هم از نظر جسمی و هم روحی خسته.
ناقص, منقطع
او به انگلیسی شکسته صحبت میکرد.
شکسته, درهم شکسته
گلدان شکسته قابل تعمیر نبود.
رام شده, آموزش دیده
اسب رام شده بود و سواری آسانی داشت.
درخت واژگانی



























