جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Melancholy
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
melancholies
مثالها
She couldn't shake off the melancholy that lingered after saying goodbye to her childhood home.
او نمیتوانست از ملانکولی که پس از خداحافظی با خانه دوران کودکیاش باقی مانده بود، رها شود.
02
ملانکولی, صفرای سیاه
one of the four bodily humours thought to affect health and personality
مثالها
The Greeks believed that a person with too much melancholy, or black bile, would experience sadness and depression.
یونانیان باور داشتند که فردی با ملانکولی یا صفرای سیاه بیش از حد، غم و افسردگی را تجربه خواهد کرد.
melancholy
01
اندوهگین, ماتمزده، محزون
showing a deep sense of sadness or sorrow
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
most melancholy
شکل تفضیلی
more melancholy
درجهپذیر
مثالها
She felt melancholy on rainy days, reminiscing about past memories and lost opportunities.
او در روزهای بارانی احساس ملانکولی میکرد، با یادآوری خاطرات گذشته و فرصتهای از دست رفته.
مثالها
The melancholy music echoed through the empty room, adding to the somber mood.
موسیقی ملانکولیک در اتاق خالی طنین انداز شد و به فضای غمگین افزود.
درخت واژگانی
melancholic
melancholy



























