بسیار خوشحال
زمینی,از راه زمین
همپوشانی کردن,همزمان شدن • همپوشانی,تداخل
روی هم قرار دادن,پوشاندن • پوشش محافظتی,لایه تقویتی
حذف کردن,نادیده گرفتن
یادگیری بیش از حد,فرا یادگیری
اضافه بار,جریان بیش از حد • بارگذاری بیش از حد,سربار کردن
خیلی طولانی,بیش از حد طولانی
ندیدن • نقطه دید,محل مرتفع
نادیده گرفته شده,مورد توجه قرار نگرفته
مافوق
بیش از حد
روی هم قرار گرفته,پوشاننده
زیادی,افراط • بیش از حد,زیادی • بیش از حد,افراطی
یکشبه • شبانه,تمام شب • یک شب اقامت,توقف یک شبه • شب ماندن,اقامت شبانه
پد قاعدگی شبانه
روگذر
خود را دست بالا گرفتن
جمعیت را بیش از حد افزایش دادن,سبب افزایش بیش از حد جمعیت شدن
پر جمعیت,شلوغ
ازدیاد جمعیت
چیره شدن
بیش از حد قوی,خیلی قدرتمند
به طور قاطع,به صورت غلبه کننده
خیلی پرهزینه
بسفرآوری
بیشازحدمراقب
به چیزی بیش از حد بها دادن
بیش از حد ارزش گذاری شده,بیش از حد تحسین شده
پا را از گلیم (خود) فراتر گذاشتن
واکنش بیش از حد نشان دادن,بیش از حد واکنش نشان دادن
لغو کردن • ابطال,لغو
اصلی,مسلط
بیش از حد رسیده,خیلی رسیده
ملغی کردن
مورد تاختوتاز قرار دادن • تولید بیش از حد,مازاد
در خارج • خارجی,فراسوی دریاها
نظارت کردن
ناظر
اغراق کردن,زیاد فروختن
بیش از حد حساس,خیلی احساساتی
ته دوزی
گوی سبقت را ربودن
روکش کفش,گالش
هدف گرفتن بیش از حد بالا,فراتر رفتن از هدف • عبور از حد,افراط
از مقصد رد شدن
غفلت
سادهسازی بیش از حد, بیش از حد ساده کردن
بزرگ تر از حد معمول,خیلی بزرگ
بزرگتر از حد معمول
رو دامنی
خواب ماندن
روآستینی
ولخرجی کردن
اغراق کردن
اغراق آمیز,بیش از حد برآورد شده
خانه کسی لنگر انداختن
از حد تجاوز کردن
صندلی بیش از حد پر,صندلی راحتی بیش از حد پر شده
آشکار
سبقت گرفتن
سبقت گرفتن
لاین سبقت,لاین چپ
مالیات سنگین تحمیل کردن,تحمیل مالیات سنگین
زیاد از حد فکر کردن
تفکر بیش از حد,تحلیل بیش از حد
از قدرت پایین کشیدن • سرنگونی,عزل
اضافهکاری • در دراز مدت
بیش از حد خسته کردن
خسته过度, فرسوده
آشکارا,به وضوح
مفهوم ضمنی
اورتریک (بریج)
پیشنوا
وارونه کردن • واژگونی,برگشت
مصرف بیش از حد • استفاده بیش از حد,سوء استفاده کردن
مرور کلی,خلاصه
مغرور
چاق • اضافه وزن,چاقی
بر چیزی غلبه کردن
عمیقاًمتاثر
مقاومتناپذیر
بهطرز شگفتآوری
*زمستان را سپری کردن
استفاده بیش از حد,کار کشیدن بیش از حد • کار بیش از حد,اضافه کاری
جایگزین کردن
عصبی
لوله فالوپ
تخممرغی شکل,بیضوی
تخمگذار
اوو-vegetarian,vegetarian اوو
اوو-vegetarianism,vegetarianism تخم مرغ
تخممرغی,شیء تخممرغی شکل • تخم مرغی شکل,بیضوی
قوس کوچک و گرد برای تزئین لبهها
تخمکزا
تخمکگذاری کردن
تخمک
بدهکار بودن