جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
crazy
01
دیوانه, احمق
extremely foolish or absurd in a way that seems insane
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
craziest
شکل تفضیلی
crazier
درجهپذیر
حوزه
behavior, cognition, evaluation
مثالها
He does crazy things like swimming in the lake in the middle of winter.
او کارهای دیوانهوار مانند شنا در دریاچه در وسط زمستان انجام میدهد.
02
دیوانه
(of a person) not possessing a stable and healthy mental condition
مثالها
He's acting crazy, he insists he can communicate with his dead cat.
او دارد مثل دیوانهها رفتار میکند، اصرار دارد که میتواند با گربه مردهاش ارتباط برقرار کند.
مثالها
I’m crazy about this new restaurant and eat there often.
من دیوانه این رستوران جدید هستم و اغلب آنجا غذا میخورم.
04
شدیداً هیجانزده, پرشور
losing emotional or mental control, often due to excitement, anger, or distress
مثالها
The crowd went crazy when their team scored the winning goal.
جمعیت وقتی تیمشان گل پیروزی را زد دیوانه شد.
Crazy
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
singular
not gender specific
شکل جمع
crazies
مثالها
The town viewed him as a crazy who talked to himself.
شهر او را به عنوان یک دیوانه میدید که با خودش حرف میزد.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
crazily
craziness
crazy
craze



























