جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Clock
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
clocks
مثالها
I enjoy watching the hands of the clock move as time goes by.
از تماشای حرکت عقربههای ساعت با گذشت زمان لذت میبرم.
02
کیلومترشمار, ادومتر
the instrument that shows the speed or mileage of the vehicle
Dialect
British
مثالها
The clock in my car showed that I had driven 100,000 miles.
ساعت ماشین من نشان داد که 100،000 مایل رانندگی کردهام.
to clock
01
زمان سنجی کردن, اندازه گیری زمان
to measure the passage of time
Transitive: to clock time
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
clock
سومشخص مفرد
clocks
وجه وصفی حال
clocking
گذشته ساده
clocked
اسم مفعول
clocked
مثالها
She clocked her running time to track her progress in marathon training.
او زمان دویدن خود را زمانگیری کرد تا پیشرفت خود در تمرینات ماراتن را پیگیری کند.
02
زمان سنجی کردن, ثبت سرعت
to measure or record the speed of something
Transitive: to clock speed of something
مثالها
The car clocked 100 kilometers per hour during the race.
ماشین در طول مسابقه ۱۰۰ کیلومتر در ساعت ثبت کرد.
03
تشخیص دادن, شناسایی کردن
to recognize or notice that someone is transgender
عامیانه
مثالها
They were clocked as trans the moment they walked in.
آنها به محض ورود به عنوان ترنس شناسایی شدند.
04
متوجه شدن, درک کردن
to notice, register, or recognize something
عامیانه
مثالها
I totally clocked that look she gave you.
من کاملاً آن نگاهی که او به تو انداخت را متوجه شدم.



























