جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
کار کردن
او ساعتهاست که روی ارائهاش کار میکند.
بهکار انداختن, استفاده کردن، مدیریت کردن، کار کردن
او از ارتباطاتش کار کشید تا پیشنهاد شغلی را تضمین کند.
کار کشیدن
او خود را تا حد خستگی کار کرد تا پروژه را به پایان برساند.
به شغلی مشغول بودن
هر دو خواهر و برادر من کار تمام وقت میکنند.
کار کردن, سالم بودن
آسانسور کار نمیکند، ما باید از پلهها استفاده کنیم.
بهکار انداختن, راه انداختن
آیا میدانید چگونه ماشین خیاطی را کار بیندازید؟
تبدیل کردن (چیزی به چیزی), درست کردن (چیزی از چیزی)
او در حال ورز دادن خمیر برای درست کردن نان است.
با چیزی کار کردن
یک جواهرساز که با طلا کار میکند تا یک گردنبند بسازد.
(عالی) پیش رفتن, (عالی) کار کردن، (عالی) عمل کردن، فایده داشتن
راهحل او جواب داد، و آنها مشکل را حل کردند.
تلاش کردن
او در حال کار برای بهبود مهارتهای زبانی خود است.
تأثیر (خاصی) داشتن
داشتن حس شوخطبعی خوب باید به نفع شما کار کند.
شدن, کردن
من مجبور بودم از میان جمعیت کار کنم تا به صحنه برسم.
جنبیدن (دهان و...), تکان خوردن (عضو بدن یا صورت)
او شبح را دید که در مقابلش ظاهر شد، دهانش کار میکرد در حالی که سعی میکرد فریاد بزند اما هیچ صدایی بیرون نیامد.
باعث (احساس خاصی) شدن, (احساسی را) ایجاد کردن
وقتی از خیانت باخبر شد، خودش را به خشم کار کرد.
(با فریب) همراه کردن
کارگردان فیلم برای برانگیختن احساسات مورد نظر در صحنه، بازیگران را کار کرد.
او از کار خلاقانه نوشتن شعر در وقت آزادش لذت میبرد.
کار, شغل
در طول تعطیلات تابستانی، او کار به عنوان راهنمای تور را بر عهده گرفت.
اثر (ادبی یا هنری)
هر اثر در مجموعه هنرمند داستانی منحصر به فرد را روایت میکند.
کار, محل کار
مطالعه, کار فکری
کار, اثر
کار, شغل
من کار زیادی برای تمام کردن قبل از مهلت دارم.
درخت واژگانی



























