جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
بستن, میخکوب کردن
سگ در حیاط بسته شده بود تا از گم شدنش جلوگیری شود.
شرط بندی کردن, ریسک کردن
او 100 دلار روی نتیجه مسابقه اسبسواری شرط بست.
به خطر انداختن, ریسک کردن
او اعتبار خود را بر روی موفقیت راهاندازی محصول جدید به خطر انداخت.
تعیین مرزها, علامت گذاری
ممساح زمین را علامتگذاری کرد تا مرزهای ملک را مشخص کند.
میخکوب کردن, قلاب زدن
شکارچیان خونآشام میخکوب کردند یک چوب را به قلب موجود برای نابودی آن.
پول سرمایهگذاریشده, سهم
او یک سهم قابل توجه در شرکت استارتاپ خرید تا از رشد آن حمایت کند.
تیر, میخ
متهم به عنوان بخشی از مجازات به تیر بسته شد.
ستون, میخ
میخها شروع و پایان مسابقه را مشخص میکردند.
میخ, ستون
آنها از یک میخ فلزی برای نگه داشتن چادر استفاده کردند.
پول شرطبندیشده
او یک شرط بزرگ روی میز رولت گذاشت.
سهام
او در ارث سهمی داشت.



























