جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
رنگ
هنرمند رنگهای مختلف را برای خلق یک شاهکار ترکیب کرد.
درخشش, سرزندگی
رنگ, طنین
ظاهر, شکل
رنگ
رنگ, رنگینگی
رنگ, رنگدانه
رنگ پوست, رنگ چهره
مردم نباید به دلیل رنگ خود با تبعیض روبرو شوند.
رنگ کردن, رنگآمیزی کردن
بچهها هیجانزده هستند که کارتهای تولد را رنگآمیزی کنند.
زیبا کردن, پنهان کردن
سیاستمدار سعی کرد با ادعای اینکه تنها یک ناظر بوده است، نقش خود را در رسوایی رنگآمیزی کند.
سرخ شدن, سرخ کردن
او میتوانست احساس کند که شروع به سرخ شدن کرده است وقتی که معشوقهاش به طور غیرمنتظرهای در مقابل همه از او تعریف کرد.
تاثیر گذاشتن, رنگ کردن
پوشش رسانهای این رویداد به دقت طراحی شده بود تا افکار عمومی را به نفع اقدامات دولت رنگ کند.
رنگ آمیزی کردن
او آرام نشسته بود، در کتاب رنگآمیزی خود رنگآمیزی میکرد، در دنیای تخیلات خود گم شده بود.
رنگی, قادر به تولید رنگ
درخت واژگانی



























