جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
درخشیدن
کفشهایش آنقدر خوب واکس خورده بودند که به نظر میرسید میدرخشند.
تابیدن
آفتاب صبحگاهی از پنجره میتابید، اتاق را با نوری طلایی روشن میکرد.
درخشیدن, تابیدن
ظروف نقرهای صیقل داده شده در نور شمعها درخشیدند، که به میز شام جلوهای از زیبایی بخشید.
درخشیدن, برجسته شدن
علیرغم کمبود تجربه، ورزشکار تازهکار به سرعت شروع به درخشیدن در زمین بسکتبال کرد.
درخشیدن, تابیدن
پس از یک تعطیلات آرامشبخش، پوست او به نظر میرسید که با درخششی سالم میدرخشد.
درخشیدن, تابیدن
به محض اینکه شروع به صحبت کرد، هوش و ذکاوتش واقعاً شروع به درخشیدن کرد.
صیقل دادن, براق کردن
او کفشهایش را جلا داد تا زمانی که برق بزنند، آماده برای مراسم رسمی.
هدایت کردن, تاباندن
او چراغ قوهاش را به زیرزمین تاریک تاباند، در جستجوی منبع صدای عجیب.
درخشش, روشنایی
درخشش خورشید بر روی آب اثری خیره کننده ایجاد کرد.
براق, صیقل
او قبل از مصاحبه به کفشهایش برق سریعی زد.
درخت واژگانی



























