جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
نیرو (پلیس و...)
نیروی پلیس بیوقفه کار کرد تا در طول اعتراضات سراسری شهر، قانون و نظم را حفظ کند.
زورگویی, تجاوز
توان, قدرت، زور، نیرو
باد قوی یک نیروی قدرتمند بر روی پنجرهها وارد کرد.
اثر
نیرو
نیروی گرانش چیزی است که سیارات را در مدار خود به دور خورشید نگه میدارد.
افراد, فرمانبرداران، گروه
فرد بانفوذ
زور, آوت اجباری
اعتبار قانونی
افراد بانفوذ
نیرو, درجه
گزارش هواشناسی گفت که باد به نیرو ۷ خواهد رسید.
مجبور کردن, وادار کردن
دولت اقتدارگرا اغلب شهروندان را مجبور میکند تا به ایدئولوژیهایش تن دهند.
زور زدن
او پس از گیر کردن در، با تمام نیرویش آن را به زور باز کرد.
به زور جا کردن
او مجبور شد جعبه بزرگ را به داخل کمد ذخیرهسازی که از قبل پر بود تحمیل کند.
مجبور کردن
او از طرف همسالانش برای سیگار کشیدن تحت فشار بود، اما از اینکه اجازه دهد آنها او را مجبور کنند، خودداری کرد.
تحمیل کردن
مذاکرهکننده یک سازش بین دو طرف تحمیل کرد.
اخاذی کردن, (به زور) تصاحب کردن
درخت واژگانی



























