جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to disencumber
01
رفع (دردسر، مزاحمت و...) کردن, سبکبار کردن، از قید آزاد کردن
to relieve someone of a burden
مثالها
The law aims to disencumber small businesses from unnecessary bureaucratic hurdles.
قانون به دنبال رهایی کسبوکارهای کوچک از موانع بوروکراتیک غیرضروری است.
درخت واژگانی
disencumber
encumber
cumber



























