جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
blurred
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most blurred
شکل تفضیلی
more blurred
درجهپذیر
مثالها
His vision was blurred after staring at the computer screen for hours without a break.
بینایی او پس از ساعتها خیره شدن به صفحه کامپیوتر بدون استراحت تار شده بود.
02
مبهم, نامشخص
vague in meaning, expression, or outline
مثالها
The lines between truth and fiction became blurred in the story.
مرزهای بین حقیقت و داستان در این روایت مبهم شدند.



























