جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
blurry
01
مبهم, تار
appearing unclear or out of focus due to lacking sharpness in details
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
blurriest
شکل تفضیلی
blurrier
درجهپذیر
حوزه
perception, vision, clarity
مثالها
The blurry photograph was difficult to make out because it was out of focus.
عکس تار به سختی قابل تشخیص بود چون خارج از فوکوس بود.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
blurriness
blurry
blur



























