جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
limply
01
شل و ول, بی حال
in a way that is soft, floppy, or not rigid
اطلاعات دستوری
مثالها
Her scarf hung limply around her neck in the humid air.
روسری او در هوای مرطوب شل دور گردنش آویزان بود.
02
بی حال, بدون انرژی
in a manner that shows a lack of strength, energy, or firmness
مثالها
He dropped limply onto the sofa after a long day.
او پس از یک روز طولانی شل و ول روی مبل افتاد.
درخت واژگانی
limply
limp



























