جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
distantly
مثالها
From the mountaintop, the village looked distantly below.
از بالای کوه، روستا دور در پایین به نظر میرسید.
02
از دور, به صورت دور
in a manner that is not intimate, related, or near
مثالها
They are distantly connected by a shared interest in art, but they rarely interact.
آنها از دور به واسطه علاقه مشترک به هنر به هم متصل هستند، اما به ندرت با هم تعامل دارند.
مثالها
He smiled distantly, as if the conversation did n't concern him.
او با فاصله لبخند زد، گویی که گفتگو به او مربوط نبود.



























