جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to suffice
01
کفایت کردن, کافی بودن، بس بودن، بسنده بودن
to be enough or adequate for a particular purpose or requirement
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
suffice
سومشخص مفرد
suffices
وجه وصفی حال
sufficing
گذشته ساده
sufficed
اسم مفعول
sufficed
مثالها
This amount of money should suffice for our weekend trip.
این مقدار پول باید برای سفر آخر هفته ما کافی باشد.
02
کافی بودن, رضایت دادن
to be sufficient to meet a person's standards, needs, or desires
مثالها
The bare minimum effort never suffices her high expectations.
حداقل تلاش کافی هرگز انتظارات بالای او را برآورده نمیکند.



























