جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
stirring
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ وجه وصفی حال
کیفی
شکل عالی
most stirring
شکل تفضیلی
more stirring
درجهپذیر
مثالها
Her stirring artwork conveyed powerful messages about social justice and equality.
اثر هنری تکاندهنده او پیامهای قدرتمندی درباره عدالت اجتماعی و برابری منتقل کرد.
Stirring
01
هم زدن, مخلوط کردن
the act of mixing a liquid or substance using a spoon or another tool
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
مثالها
He gave the paint a quick stirring before applying it.
او قبل از اعمال کردن رنگ، یک هم زدن سریع به آن داد.
مثالها
I felt a stirring of excitement as the music began.
من یک جنبش از هیجان را احساس کردم که موسیقی شروع شد.
درخت واژگانی
stirringly
stirring
stir



























