جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to presage
01
پیشبینی کردن
to serve as a sign or warning of a future event
Transitive: to presage a future event
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
presage
سومشخص مفرد
presages
وجه وصفی حال
presaging
گذشته ساده
presaged
اسم مفعول
presaged
مثالها
The ancient prophecy had presaged the fall of a great empire.
پیشگویی باستانی نشانهای از سقوط یک امپراتوری بزرگ بود.
Presage
01
نشانه, پیشآگهی
a sign that something bad will happen
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
presages
مثالها
The sudden flight of birds acted as a presage of disaster.
پرواز ناگهانی پرندگان به عنوان نشانه فاجعه عمل کرد.
02
نشانه
a strong inner feeling or intuition of a troubling future event
مثالها
A presage of dread settled over him as he entered the courtroom.
یک پیشآگهی از وحشت بر او مستولی شد وقتی که وارد تالار دادگاه شد.



























