جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
mushy
مثالها
The wet sand beneath her feet felt mushy and unstable.
شن خیس زیر پای او نرم و ناپایدار احساس میشد.
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
mushiest
شکل تفضیلی
mushier
درجهپذیر
حوزه
emotion, art, evaluation
مثالها
The movie was filled with mushy scenes that made everyone tear up.
فیلم پر از صحنههای احساساتی بود که همه را به گریه انداخت.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
mushiness
mushy
mush



























