جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
friser
01
فر زدن, پیچیدن (مو)، فر خوردن، فرفری بودن
donner des boucles ou ondulations aux cheveux
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
فعل کمکی
avoir
اولشخص مفرد
frise
اولشخص جمع
frisons
اولشخص زمان آینده
friserai
وجه وصفی حال
frisant
اسم مفعول
frisé
اولشخص جمع زمان ناقص
frisions
مثالها
Il a frisé les pointes pour un style plus dynamique.
او برای سبکی پویاتر، انتهاها را فر کرد.
02
تماس پیدا کردن, برخورد کردن
frôler, être très proche de quelque chose
مثالها
Le ballon frise la barre transversale et tombe.
توپ میخورد به تیرک دروازه و میافتد.
03
نزدیک بودن (به رخ دادن اتفاقی)
être proche de quelque chose, approcher un âge, un nombre ou une situation
مثالها
Le prix frise les mille euros.
قیمت نزدیک به هزار یورو است.



























