جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
hardly
01
به سختی, کم, به صورت ناچیز
to a very small degree or extent
مثالها
The instructions were hardly clear enough to follow.
دستورالعملها به سختی به اندازه کافی واضح بودند که دنبال شوند.
مثالها
He had hardly walked in the door when the phone rang.
او به زحمت از در وارد شده بود که تلفن زنگ زد.
03
به سختی, به زحمت
with great difficulty or effort; barely able to do something
مثالها
She was so nervous, she could hardly speak.
او آنقدر عصبی بود که به سختی میتوانست صحبت کند.
04
به زحمت, به سختی
in disagreement or disbelief
مثالها
He said it was my fault, I hardly see how.
او گفت که تقصیر من بود، من به سختی میبینم چگونه.
05
به سختی, به ندرت
used to indicate that something is unreasonable, unexpected, or inappropriate
مثالها
You can hardly expect him to work for free.
به سختی میتوان انتظار داشت که او رایگان کار کند.
درخت واژگانی
hardly
hard



























