جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
foggy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
foggiest
شکل تفضیلی
foggier
درجهپذیر
مثالها
She loves to take pictures on foggy days.
او عاشق گرفتن عکس در روزهای مهآلود است.
مثالها
She felt foggy after waking up early and couldn’t focus on her work.
او پس از بیدار شدن زود احساس مه آلودگی کرد و نمیتوانست روی کارش تمرکز کند.
03
مه آلود, مبهم
lacking clear remembrance or distinct details
مثالها
The events of that distant summer are foggy in my memory.
رویدادهای آن تابستان دور در حافظه من مهآلود است.



























