جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to disfigure
01
بدریخت کردن
to seriously damage the way something looks, especially a person's body or face
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
disfigure
سومشخص مفرد
disfigures
وجه وصفی حال
disfiguring
گذشته ساده
disfigured
اسم مفعول
disfigured
مثالها
The fire disfigured the historic building beyond recognition.
آتشسوزی ساختمان تاریخی را تا حدی زشت کرد که قابل شناسایی نبود.
درخت واژگانی
disfigurement
disfigure
figure



























