جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
bronzed
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most bronzed
شکل تفضیلی
more bronzed
درجهپذیر
مثالها
Her bronzed complexion was a result of spending hours at the beach.
رنگ برنزه پوست او نتیجه گذراندن ساعاتی در ساحل بود.
درخت واژگانی
bronzed
bronze



























