جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
blushing
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ وجه وصفی حال
کیفی
شکل عالی
most blushing
شکل تفضیلی
more blushing
درجهپذیر
حوزه
emotion, appearance, physiology
مثالها
She felt her cheeks grow blushing as she received the unexpected compliment.
او احساس کرد که گونههایش سرخ شدهاند در حالی که تعریف غیرمنتظره را دریافت میکرد.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
unblushing
blushing
blush



























