to intermit
Pronunciation
/ˌɪntɚmˈɪt/

تعریف و معنی "intermit"در زبان انگلیسی

to intermit
01

قطع کردن, موقتاً تعطیل کردن

to stop for a period of time
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
intermit
سوم‌شخص مفرد
intermits
وجه وصفی حال
intermitting
گذشته ساده
intermitted
اسم مفعول
intermitted
مثال‌ها
The concert had to be postponed after the power kept intermitting on and off at the venue.
کنسرت پس از اینکه برق در محل به طور متناوب قطع و وصل می‌شد، مجبور به تعویق شد.
LanGeek
دانلود برنامه
langeek application

Download Mobile App

فروشگاه برنامه