جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to abound
01
مملو بودن, پر بودن از، سرشار بودن
to be plentiful or to exist in large quantities
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
abound
سومشخص مفرد
abounds
وجه وصفی حال
abounding
گذشته ساده
abounded
اسم مفعول
abounded
مثالها
Last summer, the garden abounded with ripe tomatoes, providing an abundant harvest for the community.
تابستان گذشته، باغ از گوجهفرنگیهای رسیده پر بود، که برداشت فراوانی را برای جامعه فراهم کرد.
02
فراوان بودن, جنب و جوش داشتن
be in a state of movement or action
درخت واژگانی
abounding
abound



























