جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Fate
01
سرنوشت, تقدیر
the power that some people believe controls everything that occurs and that is inevitable
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
مثالها
Despite their best efforts, they felt powerless against the dictates of fate.
علیرغم بهترین تلاشهایشان، آنها در برابر فرامین سرنوشت احساس ناتوانی میکردند.
مثالها
The ship ’s fate was sealed when the storm struck.
سرنوشت کشتی هنگامی که طوفان زد مهر و موم شد.
to fate
01
مقدر کردن, تعیین کردن
to designate something beforehand, often implying a sense of inevitability
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
fate
سومشخص مفرد
fates
وجه وصفی حال
fating
گذشته ساده
fated
اسم مفعول
fated
مثالها
The king fated the land's future by naming his successor.
پادشاه با نامگذاری جانشین خود، آینده سرزمین را مقدر کرد.
درخت واژگانی
fateful
fate



























