جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
dismally
01
باناامیدی, نومیدانه
in a gloomy, depressing, or hopeless manner
مثالها
He stared dismally at the empty room, feeling a sense of loss.
او اندوهگین به اتاق خالی خیره شد، احساس از دست دادن کرد.
02
به شکل تاسفبار, به شکل ناامیدکننده
in a very poor, ineffective, or disappointing manner
مثالها
He failed the exam dismally, scoring barely above zero.
او در امتحان به شکل فاجعهباری مردود شد، به زحمت نمرهای بالاتر از صفر گرفت.



























