جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
crumbly
01
شکننده
easily breaking into small pieces when pressed
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
crumblyest
شکل تفضیلی
crumblyer
درجهپذیر
مثالها
The crumbly texture of the cookie made it perfect for dipping into milk.
بافت خردشدنی کلوچه آن را برای فرو بردن در شیر عالی کرده بود.
درخت واژگانی
crumbliness
crumbly
crumble



























