جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
cranky
01
زودرنج, عصبانی
feeling easily irritated or bad-tempered
مثالها
After a long day at work, he felt too cranky to enjoy a quiet evening.
پس از یک روز طولانی کار، او احساس میکرد خیلی عصبی است تا از یک شب آرام لذت ببرد.
مثالها
Her cranky sense of humor, filled with witty remarks and offbeat observations, always kept her friends entertained.
حس طنز عجیب و غریب او، پر از نکات بامزه و مشاهدات غیرمعمول، همیشه دوستانش را سرگرم میکرد.
03
ناپایدار, نوسانی
(used of boats) inclined to heel over easily under sail
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
crankiest
شکل تفضیلی
crankier
درجهپذیر
مثالها
The old car 's engine is so cranky, it stalls every few miles.
موتور ماشین قدیمی آنقدر نق نقو است که هر چند مایل یکبار میایستد.



























