جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to binge-watch
01
تماشای اجباری, ماراتون تماشا کردن
to watch multiple episodes of a show in one sitting
slang
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
binge-watch
سومشخص مفرد
binge-watches
وجه وصفی حال
binge-watching
گذشته ساده
binge-watched
اسم مفعول
binge-watched
مثالها
She loves to binge-watch crime documentaries.
او عاشق تماشای پشت سر هم مستندهای جنایی است.



























