جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
usual
01
همیشگی, معمول
conforming to what is generally anticipated or considered typical
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
most usual
شکل تفضیلی
more usual
درجهپذیر
مثالها
They followed the usual protocol during the meeting.
آنها در طول جلسه از پروتکل معمول پیروی کردند.
1.1
معمول, مرسوم
done or occurring regularly, as part of a routine
مثالها
He took his usual route to work.
او مسیر معمول خود را به سمت کار گرفت.
Usual
01
معمول, مرسوم
a specific item or service regularly ordered or requested by someone
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
usuals
مثالها
When asked what she wanted for dinner, she smiled and said, " Just the usual. "
وقتی از او پرسیده شد که برای شام چه میخواهد، لبخند زد و گفت: "فقط همون همیشگی."



























