جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
normal
01
معمولی, معمول
conforming to a standard or expected condition
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
most normal
شکل تفضیلی
more normal
درجهپذیر
مثالها
It's normal to feel nervous before a big presentation.
عادی است که قبل از یک ارائه بزرگ احساس عصبی بودن کنید.
مثالها
A normal day for her involves school, homework, and a little bit of TV.
یک روز عادی برای او شامل مدرسه، تکالیف و کمی تلویزیون میشود.
03
عادی, عمودي
positioned at a right angle to a specific surface, line, or plane
مثالها
The scientist calculated the normal force exerted on the object.
دانشمند نیروی عمودی وارد بر جسم را محاسبه کرد.
Normal
01
عادی, حالت عادی
the usual or typical state or condition
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
مثالها
Her temperature returned to normal after a few hours.
دمای بدن او پس از چند ساعت به طبیعی بازگشت.
درخت واژگانی
abnormal
normality
normalize
normal
norm



























