جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
normal
01
معمولی, معمول
conforming to a standard or expected condition
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
most normal
شکل تفضیلی
more normal
درجهپذیر
مثالها
His daily routine follows a normal pattern, starting with breakfast and ending with bedtime.
روال روزانه او از یک الگوی عادی پیروی میکند، که با صبحانه شروع میشود و با زمان خواب به پایان میرسد.
مثالها
My neighbor is quite normal, always up early for a jog before work.
همسایه من کاملاً عادی است، همیشه صبح زود برای دویدن قبل از کار بیدار میشود.
03
عادی, عمودي
positioned at a right angle to a specific surface, line, or plane
مثالها
A normal vector helps define the orientation of a 3D shape.
یک بردار نرمال به تعیین جهت یک شکل سهبعدی کمک میکند.
Normal
01
عادی, حالت عادی
the usual or typical state or condition
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
مثالها
The team's performance was back to normal after the break.
عملکرد تیم پس از استراحت به حالت عادی بازگشت.
درخت واژگانی
abnormal
normality
normalize
normal
norm



























