جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Twinkling
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
twinklings
مثالها
She was out the door in a twinkling, eager to start her vacation.
او در یک چشم به هم زدن از در خارج شد، مشتاق برای شروع تعطیلاتش.
twinkling
01
سوسو زن, درخشنده
emitting a series of small, bright flashes of light
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ وجه وصفی حال
کیفی
شکل عالی
most twinkling
شکل تفضیلی
more twinkling
درجهپذیر
مثالها
The twinkling stars filled the night sky, creating a breathtaking view.
ستارههای سوسو زن آسمان شب را پر کردند، منظرهای نفسگیر خلق کردند.



























