جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Twinkling
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
twinklings
مثالها
The fireworks disappeared in a twinkling after lighting up the night sky.
آتشبازیها پس از روشن کردن آسمان شب در یک چشم به هم زدن ناپدید شدند.
twinkling
01
سوسو زن, درخشنده
emitting a series of small, bright flashes of light
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ وجه وصفی حال
کیفی
شکل عالی
most twinkling
شکل تفضیلی
more twinkling
درجهپذیر
مثالها
She loved the twinkling lights on the Christmas tree that added a festive charm to the room.
او عاشق نورهای سوسوزن روی درخت کریسمس بود که جذابیت جشنوارهای به اتاق اضافه میکرد.



























