جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to benumb
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
benumb
سومشخص مفرد
benumbs
وجه وصفی حال
benumbing
گذشته ساده
benumbed
اسم مفعول
benumbed
مثالها
Over time, the trauma began to benumb her emotions, making it hard to feel joy or sadness.
با گذشت زمان، ضربه روحی شروع به بیحس کردن احساساتش کرد، که احساس شادی یا غم را دشوار میساخت.
درخت واژگانی
benumbed
benumb



























