جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
silently
اطلاعات دستوری
مثالها
They exchanged looks and nodded silently.
آنها نگاهها را رد و بدل کردند و بیصدا سر تکان دادند.
مثالها
The cat moved silently across the floor.
گربه بیصدا روی زمین حرکت کرد.
03
بی صدا, آهسته
in a way that happens gradually or without being noticed, especially something negative
مثالها
The disease progressed silently over many years.
بیماری به صورت بیصدا در طول سالهای زیادی پیشرفت کرد.
درخت واژگانی
silently
silent
sil



























