جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
muzzy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
muzziest
شکل تفضیلی
muzzier
درجهپذیر
مثالها
She was in a muzzy state after waking up from her nap, struggling to recall her dreams.
او پس از بیدار شدن از چرت زدنش در حالت گیجی بود، و برای به یاد آوردن رویاهایش تلاش میکرد.
مثالها
The details of her memory were muzzy, making it difficult to piece together the full story.
جزئیات حافظه او مبهم بود، که باعث میشد کنار هم گذاشتن داستان کامل دشوار باشد.



























