جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
improviser
01
فیالبداهه خواندن, فیالبداهه (سازی) زدن
créer ou jouer quelque chose spontanément, sans préparation
مثالها
Elle a dû improviser son rôle sur scène.
او مجبور شد نقش خود را روی صحنه بداههپردازی کند.
02
(بدون برنامه قبلی) تدارک دیدن
faire quelque chose sans préparation
مثالها
Je n' avais pas de plan, alors j' ai improvisé.
من هیچ برنامهای نداشتم، بنابراین بداههپردازی کردم.



























